سلام می کنم به باد،
به بادبادک و بوسه،
به سکوت و سوال
و به گلدانی،
که خواب گلِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای مهربان گونه ی تو!
سلام می کنم به پائیز پسین پروانه،
به مسیرِ مدرسه،
به بالش نمنک،
به نامه های نرسیده!
سلام می کنم به تصویر زنی نِی زن،
به نِی زنی تنها،
به آفتاب و آرزوی آمدنت!
سلام می کنم به کوچه، به کلمه،
به چلچله های بی چهچه،
به همین سر به هوایی ساده!
سلام می کنم به بی صبری،
به بغض، به باران،
به بیم باز نیامدن نگاه تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت می کنی؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:23  توسط بماند
|
من می گم خدا به هر آدمی یه درد داده تا ما آدما بریم پیشش و بیشتر باهاش حرف بزنیم و بیشتر به
یادش باشیم.
خب این خودش نشون میده که خدا چقدر ماهارو دوست داره ولی چون ما آدما گاهی وقتا خدا رو
فراموش می کنیم خدا اینجوری دعوتمون می کنه...
می بینید خدا چقدر مهربونه و ما این قدر قدر نشناس!(البته من خودمو می گم که نتونستم بنده ی خوبی برای خدای خودم باشم)
یکی از عزیزترین افراد زندگی من به یه بیماری مبتلاست که من همیشه و در همه حال براش دعا می
کنم...
ولی هیچ وقت منتظر شفای او نبودم چون اعتقاد دارم خدا همیشه بنده اش رو توی موقعیتی قرار می ده که به نفعشه...
من همیشه در حق همه ی آدما و همچنین این مریضمون دعا می کنم که خدا کمکش کنه هر جور که
خودش صلاح می دونه نه اون جور که من می خوام...
التماس دعا...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:4  توسط بماند
|
هر کلمه ی من صدها رؤیا را برای تو به تصویر می کشید و تو این را نمی دیدی!
هر نگاه من پر از حرفهای نگفته ام بود اما تو این را نمی فهمیدی!
هر تپش قلب من هزاران هزار احساس پر از عشق را برای تو به ارمغان می آورد اما تو این را حس نمی کردی !
اصلا تو مرا نمی شناختی و من به امید اینکه روزی خواهی فهمید که:
"من به عشق تو زنده ام زنده به یاد تو"
زنده مانده ام.
و تو هنوز هم این را نمی دانی...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:40  توسط بماند
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:26  توسط بماند
|
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
تو زندگانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو مثل نور سرخ بودی
تو لاله ها را می چیدی
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی...
مرا نبین اما بدان دوستت دارم 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:16  توسط بماند
|
من رفته ام
از تو دور شده ام
فراموشت کرده ام
مرا ببخش
همه را دروغ گفته ام
ماندنم برای چه بود
برای عذاب عشقت
یا آرزوی دیدنت
مرا ببخش
که هنوز به یاد تو زنده ام.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:18  توسط بماند
|
با تو بوده ام
همیشه و همه جا
با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنان که جسم را از روح!
و زمین را از آسمان
و درخت را از آفتاب
تو دلیل حیات من بوده و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من تو هستی.
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:
«همیشه با تو»
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:10  توسط بماند
|
من نمی دونم چطور شد
من چه جوری دل سپردم
من فقط دیدم که چشماش
پر بارونه و خواهش
عاشقونه منو برده
تا ته حس نوازش
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:58  توسط بماند
|
دوست دارم لبالب
می سوزه عشقم از تب
پر می شم از اسم تو
هر ثانیه هر شب
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 0:58  توسط بماند
|
باز هم روزی دیگر می گذرد و من بدون تو روزم را سپری می کنم اما بدون شب را بیاد تو می خوابم به یاد تویی که همیشه هستی من نمی گم برات می میرم اما می گم برای تو زندگی می کنم من همواره به یاد توام به لبخند زیبایی که وقتی بر لبانت می نشیند انگار تمام دنیا را به من داده اند اما وقتی تو غمگینی دلم می گیرد و بغض تمام وجودم را فرا می گیرد می خواهم گریه کنم از ته دل فقط برای تو اما نمی توانم من حتی جرات گریه کردن رو هم ندارم.
خدایا ! خداوندا!
عشق را برای که آفریدی ؟ برای من؟برای من که حتی جرأت گریه کردن هم ندارممن که حتی نمی توانم قبول کنم که تو را دوست دارم؟!
چرا نمی توانم بگویم ؟!
چرا نمی توانم حرف بزنم؟!
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:57  توسط بماند
|
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:54  توسط بماند
|
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:53  توسط بماند
|
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا بازم از من فرار کردی؟
چرا نذاشتی بهت سلام کنم؟
چرا تو به من سلام نکردی؟
چرا نذاشتی خوب ببینمت؟
چرا گذاشتی به خودم دروغ بگم؟
چرا گذاشتی به خودم بگم که دیگه دوست ندارم؟
چرا گذاشتی سعی کنم که فراموشت کنم؟
چرا گذاشتی فکر کنم همه چی یه بازیه یه شوخیه مسخره؟
چرا گذاشتی شب و روز بهت فکر کنم ولی می خوای فکر دوست داشتنتو از سرم بیرون کنم؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
نه!
من نمی تونم به تو فکر نکنم!
من نمی تونم فراموشت کنم!
من نمی تونم به خودم دروغ بگم!
خواهش می کنم از من فرار نکن...
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:52  توسط بماند
|
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:50  توسط بماند
|
اون روزا هوا خیلی سرد بود ،خیلی سرد! طوری که قلب و مغز آدم یخ می زد اما عشق تو، قلب منو به تپش در می آورد و یاد تو، مغز منو به کار می انداخت توی اون روزا که همه ناله می کردن ، سکوت تمام وجود منو فرا گرفته بود چون که من می دونستم تو هستی ،وجود تو رو اونجا حس می کردم،مطمئن بودم که بازم میای پیشم و من رو با مهرت گرم می کنی این انتظار برای تو بود که به من آرامش می داد و باعث می شد که من سکوت کنم.
حالا که اومدی می خوام بهت بگم :
^^بهترین من تنهام نذار^^
دیشب ستاره ها دیر اومدن تو آسمون ، ازشون پرسیدم چی شده؟چرا امشب دیر کردین؟
هیچ کدوم جوابمو ندادن ، من برا اونا غریبه ام که جوابمو نمیدن، تو چی ؟ تو هم با من غریبه ای؟ اما نه چشات چیز دیگه ای میگن چیزی که تو این سالها حتی یه بارم ندیدم اون روز که رفتی پشت سرت اشک نریختم ،نا امید هم نشدم چونمی دونستم وقتی میری یه روز برمی گردی ولی نمی دونستم چه جوری و کی آخه من که غیب نمی دونستم فقط امیدوار بودم و منتظر! انتظار برای تو رو دوست داشتم طوری که تمام دلتنگیام رو فراموش می کردم یادته چه شعرایی برات نوشتم؟برات از ته دل می نوشتم دلی که توش یه قلب بود که همیشه برای تو می تپید و گاهی هم درد می کرد ولی تو اینو نمی دونستی یا شاید هم باور نداشتی من عاشقت نبودم اما به خاطر تو می نوشتم و می خوندم و... من حتی به خاطر تو زندگی می کردم؛
پس اگه می خوای بازم برات بنویسم:
^^ امیدو از چشام نگیرو سکوتت رو بشکن^^
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط بماند
|
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز
سلام نتونی بگی!
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور
باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری!
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و
اون وقت آروم و زیر لب بگی:
^^گل من باغچه ی نو مبارک^^
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:45  توسط بماند
|
زندگی یعنی بودن روحی به زلالی آبدانه های شبنم بهاری داشتن؛
زندگی یعنی بر لب جویبار لحظه نشستن و گذر پر شتاب عمر گرانمایه را در گذر آب دیدن،
فردا کردن و به فرداهای دیگر رسیدن.
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:45  توسط بماند
|